أحمد بن محمد مسكويه الرازي ( مترجم : ابو القاسم امامى و على نقى منزوى )
309
تجارب الأمم ( فارسى )
- « پارسيان اگر چنان پيش آيند ، و دشمنشان بىپشتيبانى پيادگان ، سواره بر ايشان تاخت برد ، راهشان را خواهد بست و گام پيشتر نتوانند نهاد . آمادهء تاختن باشيد و گوش به تكبير داريد . » مسلمانان در تيررس پارسيان بودند . سران ، هر يك سخن گفتند . دريد كعب نخعى كه پرچمدار نخعيان بود ، گفت : - « مسلمانان براى تاختن آماده شدهاند . امشب ، به سوى خدا و مردن در راه خدا ، از مؤمنان پيشى گيريد . با آنان همچشمى كنيد . دل به مرگ نهيد ، كه در رستن از مرگ كارسازتر است ، اگر زندگى اين جهان مىخواهيد . و گر نه ، زندگى آن جهان همان است كه خود خواستهايد . » اشعث قيس نيز سخن راند و گفت : - « نبايد كه اينان بر مرگ از ما گستاختر باشند و از زندگى آسانتر بگذرند . از مرگ نناليد كه آرزوى گوهر روان و جانبازان راه خداست . » اين بگفت و از اسب به زير آمد . طليحه نيز به سخن آمد و همينگونه سخن براند . غالب و حمّال و دليران ديگر نيز چيزى همانند اين بگفتند و كار خود كردند . جنگ در آن شب تا بامداد بپاييد . آن شب ، ليلة الهرير بود . انس حليس گويد : در شب زوزهكشان من نيز بودم . چكاچك آهن در آن شب ، تا بامدادان ، به كردار پتك آهنگران بود . [ 211 ] رزمآوران سخت شكيبيدند . سعد شبى را سر كرد كه چنان شبى هرگز نديده بود . بر پارسى و تازى آن رفت كه هرگز نرفته بود . از رستم و سعد ، آوازى نمىآمد . سعد ، نجّار را كه نوجوانى بود ، به سوى رزمندگان فرستاد . پيكى جز او نداشت . به وى گفت : - « بنگر تا در چه كارىشان بينى . » پسر چون برگشت ، سعد پرسيد : - « پسركم ، چه ديدى ؟ » گفت : گروهى ديدم كه گاه بازى كنند و گاه بكوشند . » نخستين چيزى كه سعد در آن شب شنيد و نشانهء پيروزى در نيمهء دوم شب بود ، بانك قعقاع بود كه شعرى بدين آرش مىخواند :